بازی و بازی و عالم این بُوَد
در رهاش طنّازی و چونین بود
هر کسی راه خودش تنها رود
رهنشان آید بخواه و هین بود
سیطرهی دیو و ددان را نبین
روح گواه است دهان را نبین
پشت دوچشمت کلمات حق است
ذات ببین روی جهان را نبین
مُشک
همه جان موسقیّ و نور گشتید
رها از جسم و جاندستور گشتید
شما ای خادمان حضرت دوست
رها از غیر او، مستور گشتید
این جماعت را نشانی تازه شد
ذاتشان پیدا و انسانسازه شد
یک غبار دیگر از دلشان زدود
رشد جمعیشان مَثَل: آغازه شد