عشق را از مردم بیدار بین
از همان اندک خداهمکار بین
عشق، این برپانگهدارنده را
در همه، بیکار و هم درکار بین
حرفی که باید گفته شد
کو خامها که پخته شد؟
دیدارها باشد درون
بیدار و اینجا: خفته شد
آن که با جان رفت جانش در ربود
نی چو نامردان حق دائم سجود
جان رها خواهی به اذنش جان سپار
مسلک مردان حق جز این نبود