جهان در حال پاکسازی خود است.
همچون زمانی که گلوی خود از چرک پاک میکنید.
دردی و بعدش سبک شدنی.
وقایع مقدّر را گریزی نیست.
جز به عشق
که بتْوان وقایع را مقدّر کرد.
عاشقان چنین کنند.
آن ایستادگانِ به عشق.
یک حرف بگویمت ز همرزم، بگوش:
"آن جامهی غم درآر و در بزم بکوش"
پیک از پی پیکِ عشق لاجرعه بنوش
دل را بسپر به یار و لاحَزم: بهوش!
بر آمَدگان آییم
بر نامَدگان آییم
هر لحظه جهان آییم
با عشق و نهان آییم
بر همرهی روحان
تا دوست، به جان آییم
لیک عاشق این کار و
چون بادْشهان آییم
هر بار به سر گویی
تیری ز کمان آییم
بر صوت سواریم و
پیمانهکشان آییم
هر کار که فرماید
ما روحوشان آییم
دستور که فرماید،
بیرون، به مکان آییم
از عشق نمیدانی؟
بر گفتنِ آن آییم
ای مُشک مگر دانی
بر بستهدهان آییم!
شیخ آمد؛ زاهد آمد؛
عشقی پدیدار نیامد.
بنا به عادت، خداخواهیشان آمد.
هیچ درکی از خداشان نیامد.
خدا بر عادت آشکار نشود.
بر هر چه غیر عادت عیان شود.
خدا بر خلاقیّتت آشکار شود.
در مردگی و روزمرگیت: نهان شود.
عشق خدا در جان میشکفد؛
از جان به بیرون میتَرَوَد.
به جان گیر؛ به جان ده.
اینچنین عاشقانه بزی.
گر چنین کردی،
خدا خواهد آمد.
مشک
موسیقی insan insan
در محضر یار عشوه کردم با عشق
خندید و بگفت: توبه کردم؛ با عشق!
گفتم: ای مه! به جوانیام بخش
گفت: بس حوصله کردم؛ با عشق!
مشک (تلگرام | اینستاگرام)
Painting by Rassouli | Greeting the full moon
موسیقی Elizeth Cardoso - Manha De Carnaval
هوشیاران را رهی در باد بود
در میان بودند و دل فریاد بود
نی چپ و نی راست، قائم بر میان
این چنین بیچهرگانم یاد بود
نزد ایشان هر مقام از عشق بود
ماه هم از بودشان دلشاد بود
در هزاران جا به آنی حاضر و
در سکوت انجام خدمت داد بود
زایش و رشد و افول هر جهان
صوت یار و دست اینان زاد بود
گنگ و مبهوت تماشاشان بُدم
تا یکی آمد که چون شهباد بود
تیز آمد جان من دربرگرفت
بردم آنجا کاندکی آحاد بود
...
...
آن شبم تا صبح گویی سال بود
گویی عمرم غیر آن، مازاد بود
پس کمر بستم به خدمت بعد از آن
در زمین چه داد و چه بیداد بود
دادِ حق بیداد نی و داد نی
هرکه فهمیدش، نهان یک راد بود
مشک (تلگرام | اینستاگرام)
ناکوک بُدم روزی منکوک مهیا کرد
دادش همه ابزار و اِستاد تماشا کرد
من بودم و کوک خود مشعوف ز بود خود
تا رعدصدایی زد فارغ ز لهاسا کرد
هر مسلک و آئینم برسوخت به یک آوا
این گمشده را چشمی از نور هویدا کرد
ناگه همه جا تیره میدیدم و لرزیدم
آن چشم دمی جانم چون آبی دریا کرد
خندیدم و گرییدم رقصیدم و پیچیدم
اما نه منم من بود اویم همه شیدا کرد
یک خاطرهای آمد در جانَک این عاشق
از کودکی خویش و نوریش که برپا کرد
بسیار که چرخیدم تا نور میان دیدم
میدانی و میدانم ماهام چه مدارا کرد
جز خدمت و خلّاقی راهی به مه ما نیست
از مشک تو بشنو کو اعصار تمنّا کرد
موسیقی ارکسترال Jo Blankenburg - The Architects of Cronos
در روح به پرواز و در خویش به آوازی
در وادی جانپیما با عشق نهانسازی
سوز دل هر عاشق مرهم نتوان سازی
هر ناز و نوازش را پرونده دراندازی
از وصف دل عشّاق عالم نه خبر بوده
میدانشَهِ عیّار و کاتب به همه رازی
هر سرِّ نهان گفت او در وقت ادا کردی
هر سالک شوریده دیدهست که طنّازی
هر راز کلیدی بر قفل دل مشتاقان
آن را که دلی روشن داند که نه غمّازی
تو کارِ خودت میکن فارغ ز برونهستی
آهسته و پیوسته، در وقتِ جهانسازی
در هستی و ناهستی کارت سخن ما بود
زین روی بَرِ جانان عمریست سرافرازی
مُشک (تلگرام - اینستاگرام)
موسیقی Elena /Yerevan/ Como Siento Yo
در نظم و به ساز آیی
آن "وقت" که باز آیی
برشو به درون بسیار
حالی چه به ناز آیی
شکرانهی آن لطفاش
اینگونه فراز آیی
تنپوش عمل بر کُن!
با عشق چو "باز" آیی
صد عمر بگفتات هان
خالق شو! گراز آیی؟!
خرمغز که بودی تو؟
با قلب به راز آیی
آن نقشهی باغم بین
با صبر! چو غاز آیی؟!
پیمانه بزن ای مُشک
نمنم! چه به گاز آیی؟
موسیقی حماسی zack Hemsay – The Calling