بیفراز جانت،
به فروتنی.
به عشق.
همه از اوست.
فهم کنی،
حکایت دریابی،
به تمامی.
مُشک
موسیقی چارز آزناوور Yes Ko Ghimetn Chim Gidi
در خود و بی خودی؟ نوش
عشقپراکنی کوش!
عشق که شد عادتت
کوش شود فراموش
عشقپرانی کنی
نه از صدای سروش
بل ز ورای سروش
که در دمی بَرَد هوش
در همه یار آشِکار
بینی و جان در خروش
صحبت همکاری است
ار که شود به جان نوش
مُشک حکایتی گفت
عیان، نه بر خلقِ موش
ترانه زیبای ارمنی Ode of Exodus
عشق را از مردم بیدار بین
از همان اندک خداهمکار بین
عشق، این برپانگهدارنده را
در همه، بیکار و هم درکار بین
عشق آدمزاد هیچش عشق نیست
عشق عالمتاب هیچش مشق نیست
این سخن سنگین آید بر عوام
لیک حقیقت را کتب سرمشق نیست
گر زبان عشق عالمگیر بود
رهگشای هر جوان و پیر بود
آدمی با خود به صلح و همزمان
عاشق عالم نه که دلگیر بود
موسیقی بشنویم: Me Llaman Nella
صحبت عشق و عاشقی در نهان
مرد ره هر که بود آمد میان
سلسلهی بتان مردمفریب
بسته شد آنجا و حکایت عیان:
هین ره عشق را غنیمت بدان
نی ره انتقام باشد، نه جان!
صحبت بین عاشقان، دیگر است
حیف نه کس تحملاش ار بیان
آن شه ما به رقص و آواز گفت
گوشهای از آن، دگرت چیست هان؟
هر که قیام را جوابی شنید،
رفت و سکوت را بشد پشتبان
محضر حق ورای خیر و شر است
عالم لامکان: نه بر هر کسان
هر چه که آزمودنی هست دان
طی کند هر روح به وقت و فسان
صحبت با یار به آخر که شد
گفت: برو مُشک بگو مردمان
موسیقی تریپ هاپ Aleos - Nocturnal
چندی به هزارهها همان خوشخوابی؟
آن چشم گشا وگرنه در گردابی
آن چشم نمایدت ورای فانی
عالم همه در توست اگر دریابی
در راه درون روایت خود بینی
گر صبر کنی نه اینچنین بیتابی
در صبر و سکوت رازهایی دانی
از عشق نشان ورای هر گندابی
هر غصّه و پُصّه را به دور اندازی
از برکه برون چو پرزنانمرغابی
زان دم که به راه گشتی و تسلیماش
بیرون و درون ز نور حق میتابی
در عشق نبود جز نوای قدسی
از مُشک شنو اگر توان برتابی
موسیقی Carl Orff - O Fortuna
ببینیم و بشنویم در: آپارات - تلگرام
(متن فارسی ترانه در تلگرام در دسترس است)
یک شبی باز آمدش آن ماهرو
برد جاناش از برای گفت و گو
چشمها را بسته با جانش بدید
این چنین از عالم امکان جهید
کودکی شد پرشرار و بیقرار
رفت با ماهاش ورای این دیار
صحنهها دید و گذشت قرنها
حکم این بودش: سکوتت ابتدا!
ساکت و مست و خرامان میجهید
آن حکایتها به گوش جان خرید
گرچه در فهم آمد و ایجاد و خیز
آن حقایق مستتر رو کرد و نیز
در عدم راه حقش خلوت بیافت
در وصال عشق او دیگر نتافت
شعلهای شد خرمن آدم درید
هرچه مغز و پغز را دیگر ندید
رفت و دید آن شعلههای سینهسوز
هرچه آتش دید بر جان کرد دوز
صحبتی شد رقص و حالی جاودان
از ازل یادش همه در لامکان
رفت در خلق عوالمهای دور
چون گذشته سینهچاک و در عبور
مُشک را حالی خوش آمد زین کلام